متن كتاب را در پيوندگاه زير ببينيد
www.zaland.net/pdf/a_Hambaziyane_Gomshede_Ahmadi_Sh.pdf
همبازیان گمشده / گزیده ی شعر جهان
|
![]() |
|
متن كتاب را در پيوندگاه زير ببينيد www.zaland.net/pdf/a_Hambaziyane_Gomshede_Ahmadi_Sh.pdf
همبازیان گمشده / گزیده ی شعر جهان
+ نوشته شده توسط شاپور احمدی در و ساعت
|
گزيدهي هفتگانه
1.شوخی آغازين. در شبی سفيد از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) در شبي سفيد مردی روسياه بازيگوشی ميكرد يعنی مردی عليه مردی ديگر آمده بود بهعلاوه بازی بوزينه و ذوزنقهی سبز *** جيغ انبار شده جيغی تكراری بر نيمكت *** صدای مرگ در ديوار پوک جهانی پوک و كهنه كسی نبود تا بر مرگش چيزی بخواند 25 مرداد 1361
2. شوخی ديگر. وقتي كه روز ...... از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) وقتی كه روز تكرار میشود بخواب تا غروب يواش از خيالت بگذرد نه سنگين و تيز *** چشمهای پاشيده چيزهای پابرجا *** در رفتوشد تاريكی حجمهای غليظ خانگی میآيند نه كسانی ديگر پس اين طور هر خاطرهای سطحی است سيمانی كه تختها را بر آن رديف میكنيم و در فرصتی ناباور با انگشتان كوچكمان بهش ور میرويم 27 مرداد 1361
3. شوخی هفتم. كسي سگ ابله است از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) كسی سگ ابله است آبی آبیتر آب ساعت بيستوپنج سگ را بيدار كنيد از خواب باغ كمی ديرتر لالبازی كبوتر و دوچرخه در بازار لجبازش كرده است او كيست مردكی سگی وقتی به سايهی الوار میرود جيبهای كوچكش را تميز میكند برای اين مريض شد كه هنوز نتوانسته ساعت را بر ورقهای آهنی و پوست آويزان درست بخواند در همين وقت همه چيز با شاخوبرگ خود ديدار میكند در هوای سفيد مثل آسمان 12 مهر 1361
4. شوخی يازدهم. تنهايش نگذاريد از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) تنهايش نگذاريد و گُلهای خوشدست هديهاش كنيد *** خراشهای سرد از كاغذهای بلند روزنامهها بر آمدهاند يا از نمايی كه زاييدهايم و زنده است *** سلام به آن كه كابوس را يكسره به هوايم بريزد *** و پلكانی وحشی و پهناور به اهالی جهان رسيد *** آنها از ماجرایی دراز كه بر جا نخواهد ماند حرف نمیزنند و تنها از خانهی خيرشان و شر گفتهاند 11 آبان 1361
5. شوخی چهاردهم. چون برگشتم ...... از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) چون برگشتم اسبابهای دوختهدوز و غصه و بیمفهومیهايش خاموش از كف افتاده بودند آن گاه با اتوبوس از تمام خيابانها آمدم در همهی بارانها و آفتابها و مادرم را ديدم با قاشقماشقهای حريص و لرزانش با موهايش در آخرين صيحهاش گفت كچلم كن تا خوشبخت شوم *** اين است عاطفهی من كبريت من گفت با آن همه روزهای ديگر چگونه بنشينم بچهی كچل كوچولو اسبابهای دوختهدوز و غصه و بیمفهومیهايت و شب شد شب به خير *** و اين نيز روزی بود 16 دی 1361
6. شوخی هيجدهم. يك روز از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) يک روز كه مشغول دانه شكستن بودند به ياد آفتاب افتادند همين كه پاهايشان را درازتر كردند يكی به شوخی گفت هيچی نگو *** كی را خبر كنيم همان كه گريخت كی گريخت *** و تا دانهها به آخر برسند شب شده است 25 بهمن 1361
7. دوبووارنامهی ديگر از كتاب يكم: ويرانشهر (68 و 66-61) پس از آنكه آونگ سكوت به درازای فرو چكيدن آبدانهای چند درنگ كرد، پس از آنكه همه چيز انباشته شد و پوسيد يا فراموش شد، پس از آنكه خرابستان جوشانمان از جا بر كنده شد، پريشانیمان جور شد. *** درخشش رنگها همچون نيزههای زهرآلود در چشم فرو مینشينند. سروهای بلند سر بر میكشند. پرندگان بیتابانه بر میشوند و گرد و غبار قرمزم در پيش میچرخد و كلبهها را فرا میگيرد استوار. *** چنين بود كه فرشتگان دورم را گرفتند. چنين بود كه مردگان نشستند و گفتند: سيمون دوبووار مرده است. *** داشتم چيزی را شروع میكردم، و نخستين منظره را ديدم: انبوه ابرها به روی سنگ. من كسیام كه گوش به صدای پای خود دادم و دريافتم دريافتم كه صندليها رو به آفتابند. شگفتا درختها را مینگرم و بچهای كه بیدردسر رد میشود. چه سعادتی اين چنين، سايههای بیانتهای خار و خاشاک در آب تيره راه افتادهاند. و سلام، هنگامی كه میخواستم برخيزم، ديدم روز الست خود را. *** در اَثنايی كه مهماننوازیام چون گل سرخی سرايم را میپوشانَد، سيمون دوبووار فرانسوی در نقطهی مادگی آن لحظات چشم میگشايد و شرمناک و دلسوزانه نامش را میجويد. هنگامی كه به جايم آورد، در پشت دهكده مشتاق و سنگين گردنم را گرفت. خندان بود و لبش را میگزيد. آن زن سیساله كه سيهچرده بود و من كه سوار بر خری بودم، تنها ميلمان همان ره سپردن كُندمان بود. *** ماه حنايی به ديدارمان آمد و خراشهايی چركين بر رخسارمان گذاشت. به ياد آرتور رمبو بودم، آن كه يادها و شاديهای نارسيدهی شماری كاكا را در سياهي خليجی پرداخت بیآنكه بازگردد. و كسی كه با قهری روشن در زير ستارگان كشوری گرم و بلند شكم خود را میدرد، منم. چه وصف حالی، زمانی به ديدنت آمدم كه خروس بانگ سهگانهی خود را خوانده است. *** *** و سيمون دوبووار زبانبسته هم قدمزنان بيان میكرد: تو صادقانه زشتی و بیشرمانه نيكی كردهای. حتی اگر خواب و آوازمان از ديگران بود، من نيز به سهم خود به مردهی دوبووار بدگمان بودهام، نه چون سگی كه بزرگواری را پاس میدارد بلكه مانند خودم. *** دلم آرام نمیگيرد. آن گاه كه همه چيز يكدست و سپيد به نظر میرسد، سيمون دوبووار گرانمايه می- توانست تصميمش را بگيرد. اما حيف، چه مدت زمانی را گذرانديم: ما كه حاضر نبوديم ولی نثارمان شد. ای خردمند، گوش به تقتق استخوانهای درشتم بسپار. *** ما كه پدرانمان را رياكار میشناسيم، شب و روز را دروغين كرديم از وسواسهای ناچيزمان: بیخبر از بامداد، از آنچه رفت و باز آمد، در آن وقت خوش خود را مفتضح كرديم. طمعی گزاف به كاروان هستی داشتيم. میخواستيم به در آييم و جداگانه برای خود شويم. در هيچ عهدی دنيا اين قدر از قهر و سبكسری ما پر نبود. نمیشنويم و نمیجنبيم و نمیخواهيم هيچ چيزمان را بسپاريم و بیشک به خواب هم نمیرويم. چه بيهوده خدا رخت از جهان ما بر بست و رفت. مرداد 1368
8. خروشخوانی از كتاب دوم: شاهنامهخواني (76-67) فردا به چیزی خواهم اندیشید. کدام چیز؟ تاج روشني از گل. *** سه تن خواهیم بود زال و کیخسرو و ایزد سروش*. در باران گداختهای که بر سینهمان میریزد فانوس بلند خود را بر میگیریم. پیش از آنکه پا در سنگلاخ پهناور نهیم درنگ میکنيم تا سایههایمان را بیابیم لابهلای بادام و بلوطهای پست و بالا. پنداری میگریزند مانی و روزبهان و کسی دیگر. کدام کس؟ *** آخر ای خداوندگار ما کجایی؟ در گوشم ترانهای میخوانی نمیدانم با کدام صوت، کدام حرف. *** هیچ به خیالت نمیآید بوی توله و کرهی بهاری نیمروز. پای کوههایی که سنگی نبودند هنوز دربهدر میدویدم تا در خلوت دیگربار آبگیری بجویم. آن گاه آسمان چندان کوتاه و درخشان شد که دشت تفتیده ناگهان با خشخش آویشنها و فوارهی برکههای سفالیاش در گنبد سبز آن تابید. سراسیمه بر سنگریزههای شیری آسمان پا نهادم. *** باد خوشی از سرزمینهای نیمروزی به سویم وزید. گویی این خوشبوترین بادها را به بینی خود در مییافتم. آن گاه خواهر سپیدبازوی خود را شناختم پانزدهساله و دلیر تاج روشنی بر سر و کوزهی آبی در دست در نظرم داناتر و زیباتر از هر ایزدی آمد. *** اکنون پادشاه امروز کیست؟ *** خروسی همچنان بیپروا میخروشد از خانهای دوردست. گرگ و میشی در دمدمههای پگاه از کنار هم میگذرند. در راه بیصدای مرگ گاهی مینشینیم. بر چهرهمان موشهاي قهوهای دُم میمالند. سوتي بريدهبریده و ناشناس میخوانیم. چندان ستمگریم که بر دریچهی آسمان جز تکوتوکی مرغکانی بیزادورود نتاراندهایم ما خیل ناکسان. *ایزدسروش. یکی از بزرگترین ایزدان در دین مزداپرستی، و نماد شنوایی و پرهیزگاری است. خروس نماینده و کارگزار ایزد شبزندهدار (سروش) بر روی زمین است. بهمن 1375
9. اره کردن جمشید 1ز كتاب دوم: شاهنامهخواني (76-67) پس از صد سال در بلوطی گشن پناه خواهم گزید. *** پیش از آنکه آسمان سرد از واپسین جیغ بلبلهای خاکستری یکباره از هم بگلسد دندانههای زنگی آذرنگ در عصبها و استخوانهای درخت ناباور نکبتوار میخلند. *** در کنار دریای چین مرا به تختهسنگی ببند. سرم درد میکند، جمی1. تا سنگ سیاه ماه بیرون آب مانده است کهنهخیسهای چرک و خونیات را در گرمای چسبناک پسین بگستران. *** یک بار این واژهها را روخوانی کرده بودیم اینک همهمهی بازگشت آنها را میشنویم. کدامیک ما را خوشبخت میکند کدام را کنار آب رها کنیم؟ *** به آن دهکدهی مرزی گردآلود خزیدیم. گاهی تیکتاک آسیاب یکهاش در نیمهراه سیسنبرهای سوزناک بر ریگهای داغ میترکید. این را والتر بنیامین2شنیده بود. چند هفتهی آخر اندوهگین به دو یهودی ژندهپوش میاندیشید که آنان را در آب سرد نوروزی غلتانده بودند. *** یک سویم بر زمین کوبیده شده است. شاید از اسب پیری بر افتادهام که سایهاش در چارگوشهی زیلوی گِلی آرمیده است. البته نام و سرگذشت شومی دارد و با تاج گلافشانش جراحتم را میشوید. *** آنچه اکنون میگوییم، میترسم سایهی آن هزاران سالی باشد که کارد سرد ماه در پنجدری سبز مینشست و جمی نابینا که دختر مانده بود در دمدمههای پاس آخر تاریکی پیاده میشد. ریش و سبیل تنکی در آورده بود که وزغها از دیدنش بیپرسشی بر سروکول چشمهی تاریک کوبیدند. جهی3 پاهایش را در پاشویه جابهجا کرد. سنگلاشهی تیزی بر قوزکش میکشید و سنجاقک چاقی بر نوک آن پشهها را میجوید. موجی خون سفت چنان بر پوست آب بارید که ماهیهای کور طلایی از ترس بر گرد پنجهی ماه حلقه زدند و گوش دادند به مویهی خرمگسی که از نیمه دیگر جهی ساخته میشد تشنه و زخمی بر سنگ زبری. *** زوزهی دههزار اسب را جمی، در دو سویم میشنوم. شاید برخی دختری در عقد دارند یا سگی بلعیده باشند. جمی، همگیشان یک مرد است یعنی بیوَراسب4 که دروغی نگفته است. *** چه پتیارهایم در قیلولهی وزغها و چلپاسهها: میخواهیم هزار واژهی دیگر بنگاریم. اکنون از آنچه نادرست است آهستهتر بگوییم. *** پرتگاههای اقیانوس را گم میکنم. سنگپشتها آب تلخی جستهاند. ما چندان کهن نیستیم. آنچه سالها پیش سپری شده بود بر پوست و ناخنمان میروید. *** زنک، کارگاه ساختهاند مسم کنند. عینکهای لوچم را پیدا کن. بهتر بود در آن شهرک مرزی تباه میشدم. جهی، جهی. جهی مرا در تاریکی میشست. نمیخواهم سرپیچی کنم. خوابم نمیرود. چون سردم است، به درون درختی میخزم. 1. جمی. جم (جمشید) و جمی در ریگ ودا برادر و خواهرند، و جم شاه سرزمین مردگان میشود. در روایتهای پهلوی پس از جدا شدن فره از جم، او و خواهرش صد سال در جهان سرگردان میشوند. 2. والتر بنیامین. در 1892 در خانوادهای یهودی در برلین به دنیا آمد. تا پایان زندگیاش همواره میان دو گرایش در تردید بود: یکی عرفانی نهانروش و باطنی و دیگری نگرشی ماتریالیستی و دنیوی. با به قدرت رسیدن هیتلر راهی تبعید شد و به پاریس رفت. با پیشروی ارتش نازی در خاک فرانسه به سوی اسپانیا رفت و در مرز فرانسه و اسپانیا (روستای پوره یو) توقف کرد. پلیس فرانسه اجازهی خروج به مهاجران نداد. در صبح 27 سپتامبر 1940 بنیامین خودکشی کرد. (برداشت از خاطرات ظلمت، بابک احمدی) 3. جهی. نام دختر اهریمن است که اهریمن را به تاختن به جهان اهورایی بر میانگیزد و یاری میرساند. او فریبنده و اغواگر مردان است، و در اساطیر زرتشتی، زنان از او پدید آمدهاند. 4. بیوَراسب. به معنی دارندهی دههزار اسب، لقب اژدیهاک (ضحاك) است. تیر 1376
۹. برج فراموشی از کتاب چهارم: كارنامهي قهوهاي و كبود (۷۸-۷۷) شرمسار اکنون پی بردهام ماهی برهنهی بیتاجی چند روزی است در بادهای سرخ و تیغهای آتشینی که تا شبگیر میبارند، به این سو غلتیده است. و گرچه اندکی ترشیده است، جیکجیک نه، نالهی کوتاهی دارد. البته چشمهایش را با درماندگی میبندد. سالهاست هیچکاره بودهام چرا که با بددلی به فارسی خود میپرداختم، اما حالا زبانم ریزریز و سبک شده است. در حاشیهی مادینهای که دلیرانه میتابد، تاب نمیآورم. در آبدانههای شرجی، شبانه میدمم و دمرو با این خیال میخسبم که چه رنگی چه نشانی از خود میبینم اکنون شرمسار. *** هنوز میترسم برخیزم. در پردههای خالیِ باد میپزم. چندی است هشیار در دودی پلنگگونه نشستهام تا روشنایهای بریدهبریده را از سفیدی هر دو چشمم بزدایم. به گردن خالی خود میکوبم. گویی آنچه نگاشتهام، برای سرگرمی نه، برای سر دواندن دیگری وانمودهام. ناامید به رگهای بکرم گوش میدهم، لجنخوارانی سرگردان که روزی بر شقیقهام خواهند رویید. آیا تا اینجا هر چه بود، شرح اندامهای چندگانهی انگدروشنان و هویدگمان* بود؟ *** آیا راهی به گلویم رساندهای؟ در لگنی از آب چسبناک زرد کرده بودیم تا شنزار هوا سوراخهایمان را تنگ ببندد. هووی دود را با نیش سیاه خود بیهوش ميدریدي. جانوری انیرانی در دنگالت پرت چرخيد. به هر قیمتی نمیبایست سگدو میزدم. هرگز یکریز و با چشمان رمیده شبگير به جیرجیر تیغهای بریده نیندیشیده بودم. ظلمت بیشک بر شانههای ارهدارم میتاخت. سر برهنهای را میشناختم كه پیشانیام را میشکافت و آهسته و با دقت چند بند از هو ویدگمان را در نفسم میگزارد. *** هو ویدگمان *** چه ظلمتکدهای خاموش و پست. بر نَفس خود میگریم. *** پلنگ بدخیم در بهار تاج بیبو را در قیلولهی بعداظهر میدَرانَد. چهرهی آزمند خود را به رنگی اندوهگین در آورده است. *** کالبدهای نو پلنگ را دلتنگ کرده است. *** اما درهایی که در بادهای سیاه گشودی یکشبه با چشمهای کورت پر خواهند شد. با خوشخیالي زبانت بهآساني در تاریکی ترشید. *** از راههای درشت و سوزان نالهی پلنگی پلکهای خامت را تکان داد. *** روزها و ساعتها را میشمارم در دود و آبهاي سوزان. و بندبند نگرانم به هم میپیوندد. *** در بهار پوست میاندازم. *** از سرما دلم میتپد. خود را فریفتی. و جیغ پلنگی بوی کهنهی مردانهای را در کام تلخ و ناچیزت زنده کرد. *** چه بدگمان و پریشان در آن بعدازظهر تابستان فارسی سره و آسانم را تکهتکه میشنیدی. از نوک دیده بودم گند میزني. و به یک نظر دودی میآمدی. آن روز به هیچ زبانی نمیاندیشیدم. *** و بیشرم و شادمان با پنجهای تازه کیسهی نخنمایت را اکنون که جانت خُل شده است هوشمندانه میدرم. * اَنگَد روشنان (روشنان دارا) و هو ویدَگمان (خوشا بر ما) دو سرود مانوی هستند به پهلوی اشکانی و هر کدام با همین کلمات شروع میشوند. تیر 1378
۱۰. ساختن بهشت از کتاب چهارم: كارنامهي قهوهاي و كبود (۷۸-۷۷) پس از اینکه چشمهایم رو به کبودی و سردی رفتند و در میانهی چهرهام غنچهی سنگینی را با ندانمکاری خوب فشردم، پس از سالها (نزدیک به بیست سال) اکنون در این بعدازظهر طلایی یک بالم را که بدون پر است، در بوهای نیامیختنی آشپزخانه میلغزانم. تو میگویی آن بازوی دیگرم که سالها و سالها در تاریکی به یک سو میپیچید، خواهد لرزید؟ بیشک چنین است. سنگ ناب دندانم را میچشم و با درد و آزردگی ناگهان صدها پولکی را که در گوشهوکنار پلهها و آبخوری و باغچهی سوخته سالهاسال پیش ریخته بودم به یاد میآورم. چه بدبختم با آن کمرگاه پیچدرپیچ و سینهی کوچک و ترشی که هرگز نمیآرامید و در دالانهای کدر و خاکی ذرههای روشنایی را بر میگرفت. *** پر و سنگین پس از آن همه سال به چهارکنج خشک خود انجامیدم. چه کنم؟ در جایی شیشهخردههای رنگدار را خواهم جست. زه زدهام. چقدر تازهام. با نَفَس تنگ بو بردهام پس از چند هفته بهدرستی و بیچشمورو این بار در کناری بُرَنده و بدبو با زهدان کنده دیوانهوار و سربههوا خواهم گريست. *** هرز رفتم. دلم بر میآشفت شامگاه از زانوان لخت در خوناب گرم. و دستپاچه همان طور ریز روییدم. *** در میان هزاران بوی ناجور و گاه خوشیمنی که در آشپزخانه میوزید، بیمناک بوی تخم کدری را بالاخره یافتم. بر زانوان کوتاه خود ساعتها ژولیدم. پس از سالها دربهدری آب و گِل خویشاوندم را میشناسم. در سایهاش چند بعدازظهر دردناک خواهم غنود و از چروکهای بیبازگشت پوست سیر خواهم شد. اما شانههایم همچنان فراخیدهاند و گیسوانی در شکافشان پرآب و سنگین ریشه انداخته است. با ولع سوسوی شیشهخردههای جانم را جویدم. وای بر بختم. پارههای کورم خاکسارانه در خود تپیدند. میترسم به یادشان آورم. در کناری خواهم گریست. پیکر گوشتیام جانپناه مفتی بود تا بیآسیب همه چیزم را به کار گیرم. و ذرههایم با پرتویی نرم در آب میریختند. *** دیگر چه کیفی میبرم کر و کنگ رگههای خاکی روشنایی را دست میمالم. نمیتوانم از خود دست بکشم. در زیر با شکم خالی به تخمهای سوخته رسیدم. *** در کنارههای ژرف خود (اکنون پس از اینکه آزاد شدم، اجزای جسدم پرتوپلا میگویند.) پی بردم بیکار این بیست سال پیرامون ناف زندهی خود میچرخیدم. و از گردش هوا هزاران بوی پليد در مژههایم خزید. با دلخوری پس از مدتها به بویی خویشاوند که طلا بود سر جنباندم: - اینک منم، درست و پر، نرینهمرد. - خوش آمدی. تیر 1377
1۱. شب زندهداری هنرمند از كتاب چهارم: کجنوشتار (80-79) لکهی خشک پیش از خروس اول در رمهی آزمند مات رمید. با دندانهای سرد پشت به سنگچین دَم کرده که زرداب کفآلودی از آن ميبارید پاسبان عقیم سوتی نواخت زیرسبیلی. تیغی هار و پرنور تا آخر سرید. و پرندگان سگی آن چنان هو زدند که خروس اول بيبال و سیخ به خوابی نه ارزان فرو لمید. کلهی سحر را از صورتم نیمهخواب پاک کردم. یک لنگهام توی سروهای دیشبی گیر کرده است. گُردهی شیرینم ابتدا گرم شد زیر تیزاب جوشان. مشت در سینهام گاهی زمخت میشود. چه بر سر خود بردهام؟ بَرزَخَم نکن. پس از صد سال دُم بر زمین میکوبم تا در گلدان سرک بکشم. و میگریم به ریخت خود. با سر تراشیده آن شب به دندههای خام پاسبان اندیشیدم. میتوانستم پس از گذراندن آفتابِ یخکدههای تاریک به چشمهای کفدار آهویی بپردازم پیش از آنکه از پایین فربه شود. در طشت لجن میلغزم. اگر استاد درس اساطیر بودم، نوکم هم نمیگزید شاهنامه زهرمارم نمیشد، قلچماق مینشستم. بهتر است نگهبان را ببینم. از دیدن دندههای نرم خواهم جوشید و راست میایستم تا خوب زیر سبیلهای خوندار نفس بکشم. اکنون میخواهم دُمی به زمین بکوبم و در خاکستر سروهای هوا چشم بگردانم. این را دیگر به کسی نگو. یادت باشد با موهایم در کنار منجلاب پاهایت را خشک کردم و به بوی بد خود آسوده پرداختم. شرمندهام چرا این قدر دیر. و عصبی و زودرنج آهوان همچنان عرق میریختند و ناگزیر میزاییدند فکر بدی نمیکردند دربارهی این جور نوشتن. پس از صد سال یکهو خون و رنگ آنها را در پای سروهای یکرو میچشم. آن وقت که چمباتمه زدهام در لجن و پاسبان خوابگرد خود را تا بیخ میشوید خوابم من. فردا عصرش نگهبان نشست توی چمن و شروع کرد: عجب پدر سوختههاییین. جوک میگی؟ تا صبح از هم خسته نمیشن. آتیش شدم روی گردنشون. دروغ میگن. آروم و دلبهخواهی نر و مادهشون میریختن مثل سگ. میگی نه؟ (خوابش رو هم میبینن) از اول شعرش رو بخون. فروردین 1379
۱۲. چهارمین دستنویس. اکنون نوبت من است* از كتاب پنجم: در حاشيهي متن الف (82-81) اکنون نوبت من است. *** وقتی جمجمهام زبانه میکشید، بیهول رودخانهی سیاه را غربال میکردم. *** شامگاهان بر سکوی بنفش سکوت نعل کژدیس داغی نقره مینهد. کژدم چروک سایهی پیشانیام را سوزاند. *** تا سر صبح خیلی مانده است. آن گاه يكريز كوبيدنها آسمان و ژاژخایی گنجشکان در بلوطستان دژم زمین و زمان را تیره و یکه میکند. پس از قیچی کشیدنهای شبانه بلوط دو بال تازه در خواهد آورد و کمان پررنگ و یخچهی باران بر رودخانهی قهوهای خواهد پاشید. *** اکنون نوبت من است. با آفتابهای از آذر ناب در رگهی تپهمپهها علفهای آفتابی را به تاریکی مس در خواهم آورد. *** کلمههایی به شکل مگس کلمهای به رنگ رود که در آن سایه میاندازیم کلمهای که تا صبح (تنها در یک کلمه) لگام میشود بر کله. کله خود را میبازد و رود با رگهای بنفش میشتابد و دستخوش فراموشی میشود. *** در داربست بیچفت باران شبی سنگچین پوک باد صورتم را بهنرمی میخراشید گو اینکه ماه پیش از آن آویزان بود و لک انداخته بود بر سینه و گردنم. این بادی ایزدی است که چشمهای خوندار کبک و دوشیزه را یکسان خراب کرده است تا به زانو درآیم. *** لرز جمجمهام را گرفت. رود سرخ بود. آسمان هولکی کمانی سرخ شد و بارید. وقتی اسب شب دستوپا میزد جمجمهام خنک بود و تا صبح به سمضربهاي در شکاف مینگریست. آن گاه علفهای گُنده پهن شدند و باریدند. *** اکنون نوبت من است. گریان طلا را مینگریستم و نمیتوانستم بنوشم. *** رودی گلآلود بر کهنهسنگها میغلتد. در مه ولرم و ارغوانی پسینگاه زانو زده چه مینوشیدم دور از درختان گرم و لکههای ابر؟ *** وقتی تندر در ماسههای بکر ماسید به شکل لت ناشایستی در آمده بودم. *** نمیتوانستم بنگرم. و گریان طلا را مینوشیدم. *شعر چهارمين دستنويس (اكنون .....) برداشتی است از آرتور رمبو: فصلی در دوزخ، هذیانگویی (کیمیای سخن). مهر 1382
۱۳. سوت پنجم. اكنون ما میدانيم از كتاب ششم: سوتك گوشتي كه سنگ شد (83) اكنون ما میدانيم و با چشمان ديگران ديدهايم تمام شهر زادگاهم يكباره از بيمارستان گذر كرده است. ستونهای يخ و شعله از آخر هفته پنجههای كمزورمان را آراييدهاند. با حلقههای مومی گيسوان و لبهای دودی و دندانهايی سنگهای جلبکاندود و عتیقه در ايستگاههای پيشساز و مقوايی سر پا میخوابيديم و میانديشيديم. میدانستيم ريلها و امواج و بال پرندگان از ميان بوتههای بیريشه در ورطههای پيچاپيچ خليجی فراموش شده سرازير خواهند شد. دست و پای اسبگونهی دختران خوناب طلايی پيادهروها را سر صبح رکوراست به هم میريزد. گويا با حوظ كردن ابتدای ديوان حافظ در شبهايی مخصوص میتوان به جرگهی بيوگان در آمد. *** پشت و پهلو و پيش سبابهام را در وسط لب و لفچهی چاکچاكم بوييدم. در ظلماتِ بيشههای حولوحوش بيمارستان با هم چمبره زديم و به بطريهای اشك و زمرد تكيه داديم. شهری سوزان در بيمارستان گرد آمد. دختركانی از جنس قلع و سيم شمع و ترانه میفروختند و يكباره بر نيمكتهای سرشب فرو میخفتند. تاجهای روشنايی و شادمانی کلههای خرمردرند را بیرودرواسی شق میكردند و به بخشهای آشتی و شكوفه و زايش میخواندند. ما چه خوب شديم. پس از مدتی تارهای اندوهساز را از بر و دامن خود خواهيم تكانيد و در سرسرای مجانی خواهيم سريد چه خوشادا ما بیمايگان. بزودی نوبتمان میشود به خود خواهيم رسيد سر در آب و گل خواهيم نهاد با بناگوش شكوفيده و شوخ. شهری بر نيمكت چوله در گوش ماهپریهای گرما زده و نيمهخواب سوت كشيد و بيمارستان به خلوتگاه خود رسيد. *** در سايهخانهی تکستارهی قطبی مردی با چشمان و پيشانی گرفته در جوهر دستساخت خود عنكبوتی را به بازی گرفت. وقتی شاخساری طلايی در افق سرد لرزيد او را پدر سوختهی خود خوانديم. مادرخواندهی ما: هيچ كس با عينكهای تهاستكانی. و از گيسوان سوخته لبريز ميشد و چمن را خوشبو میكرد. *** بدون نواختن سوت، بدون نواختن سوت بدون نواختن سوت دنیا چه ارزشی دارد چرا وقتی يواشكی از بيمارستان بيرون زدم توی باد گرم بينیام فراخ میشد؟ سر راهم از عطاری بخور و گلاب گرفتم توی سقاخانه نذر كردم. بدون نواختن سوت، بدون نواختن سوت بدون نواختن سوت دنیا چه ارزشی دارد كاشكی بيامدند سراغم كاشكی بيامدند. شمع و مورت را سر چهارراه حراج كردم. وقتی چند تايی سنجاقک طلایی ظهر گرما ميخ شدند روی صورتم فهميدم ببخشيدها با دندانهای سنگیام خوابش را میديدم به آب و گل رسيدهام. بدون نواختن سوت دنیا چه ارزشی دارد لطفاً هر وقت طلاقم دادی خبرم كن پس از آن به خلقوخوی خود میرسم. پسربچهمان را (اگر براستی پسر باشد) به سورچرانی خواهم برد. گل هر چيزی را در شلوغی خواهم چيد. آبهای شبمانده، دستمالهای پلاسيده نوشابههای نيمهخورده هيكل ما را از زرد و مس پُر خواهند كرد. بدون نواختن سوت، بدون نواختن سوت حالا نوبت ماست. هيس گرمازده از روی نيمكت پا شدم. بيمارستان به شكل دهكدهای قطبی در چينهای چنتهام سوت كشيد. اول خواستم دستبهكار نشوم چه كاری، چه كاری. طلاقم را درست كردم. دنيا را میشنوم. دارم از حفظ میشوم. مرداد 1383
۱۴. برداشتهایی جداگانه برای کالبد خ. الف از كتاب هفتم: كالبدخواني (85-84) تکهی یکم در میدانچهای از روزنههای چولیده پشت به جوی برادههای خاموش چروک یک گوشهی صورت خود را آدمی و پری و پرندهی دختر بیآواز با نوک چوبی میکاوید. میخواهم سایهی کیوسک را ورانداز کنم سایهای که دانههای خردلیاش همیشه یک سمت هر کالبدی را خوشحال میکند. از شعر کالبد زندهی بیدار
تکهی دوم «شاید تو در نیمهی تاریک ماه فرشتهای بودی با چهرهای از گلهای غمناک چندان مهربان و بخشایشگر که به جای آنکه به سوی دیگر ماه کوچ کنی به زمین آدمیان آمدی. برای همین است که کلام و نگاهی داری سوای ما خاکیان. و در این میان برای شاعر دلی ساختی که گاهی کودکانه میگرید میگرید و ماه و پرستو میخواهد.» از شعر کالبد فرشتهی اولین
تکهی سوم بر سروکولم دانههای عرق جرقه میزدند و با صورت حیران بنفشهها میباریدند. تا صبح هیکلم در هیئت اسبهای آبی گریان در قوسوقزخ رنگهای آفریدهی تو میغلتید. شاید باران همراه پرستویی سفید امروز بر خاک ما باریده باشد. از شعر کالبد فرشتهی اولین
تکهی چهارم گوشهوکنار راهی پرت در جرقه و بوهای بُرانی که از لابهلای سنگریزهها و گُلهای بیهوش میجوشند سرهای گرمسیری و اندوهگین خود را فرو کرده بودیم. و بینیات هموزن کاردی مقدس رگههای زمرین لجن را از گوشت و استخوانم میسترد. من هر روز آن راه را با دوچرخه از میان بوتههای گوگردین میپیمودم. مبادا هشت کتابم را در زیر گنبد کبود بازگردانی. از شعر کالبد الف
تکهی پنجم و در جامهی پوشالی روزهای سهشنبه همراه بچههای نارنجی خواهم پیچید روزی که حتم دارم چند شبانهروز سکوهای کمعمق ادامه خواهند داشت و فرشتهی اولین و آخرین دست و پای خود را از آب کبود زمین بر میچیند. خاک مهربانش را بر چشم میمالم تا واژهای دیگر حتی خشمناک بگوید. از شعر کالبد پیشکشی شاعر
تکهی ششم اکنون تهماندهی روزی کوتاه را همچون سایهای زراندود در هوایی که نخستین بار است آن را میفهمم بر کالبد هم مینگریم. از شعر کالبد روشنی که به مزارم آمد تکهی هفتم خشخش چرخها بر علفزاری قهوهای در مرزی به هم زده سرشار از پرچمهای بریده و قشنگ واژههای بیرنگورو را در شیارها و پیچهای تنگ خواهد چرخاند و از آن میان با لودگی و بچگی یک کدام را خواهم گرفت: عشق عشق عشق. از شعر کالبد عشق
تکهی هشتم هر چه در دکل درختان آویزان بود نارنجی یا فیروزهای میبویم. این است آنچه حوا عصر گذشته بر توری سیمی جا گذاشته بود. از شعر کالبدهای بهشتی
تکهی نهم این بار چنان زهرهام مست است که به عطر کالبدی میاندیشم گرمسیری تنهای سربزنگاه با نیمچه لبخندی که از دهان نیمسوز پرستویی عاریه گرفته بود. و کهکشان یکهو گُل سرخی چرخان و بارانی شد. تو زنی، تو مردی، تو پسر و دختری، آن پیری که عصاکشان راه میرود، آن که زاییده شده است و به هر سویی سرک میکشد.* *برگرفته از: گزیدهی اوپهنیشادها، ترجمهی صادق رضازادهی شفق، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1361، شوتاشوتره، بخش چهارم، بند 3، ص 428. از شعر کالبدی هاجوواج بر نیمکتی در کهکشان راه شیری
تکهی دهم اما میخواهم به خودم یادآوری کنم، بر بدنهی زندهی مرگ اگر خود را خوب به دست آورم، گوشت و خونم گُلی تاریک خواهند شد در خوشخیالیهای کالبدی دستپاچه. و خداوند همیشه او را خوشنام و بارور و شاداب نگه دارد. از شعر کالبد نارنجی نیمخفته
تکهی یازدهم میشنوی چی میگم؟ دو هفتهاش به راه تو میاومدم. همیشه خیس عرق بودی. از پیکرت بوی خاک شور و پیچکهای گرمسیری در دماغم میپیچید. همیشه گیج میشدم. به خونه میخزیدم و لایههای بیبوی تاریکی رو میکاویدم تا جرقه و تراشهای سنگین از وجودت به چنگم بیاد. حرفهای نامت رو با نَفَس خودم ادا میکردم و به سراپایم میمالیدم. انگشتام رو بر لبهی تاریکی میفشردم. بغض میکردم. با پوستم خشخش نیزاری آتشین رو میشنیدم. اون وقت بدون بیم با چهرهات سخن میگفتم. نه پدرم بودی، نه همسرم. از شعر کالبد حاضر در دوردستها
تکهی دوازدهم آفرین به ما دو تن.* جاییست که کودکان حقشناسانه باور میکنند. بر پلکان نمکین دریا زانو میزنیم و خاک پرخار و ستارهی دریا را میبوییم. *گزيدهی اپهنيشدها، تیتریه اوپهنیشدها، بخش اول، بند سوم، ص 301. از شعر کالبد حاضر در دوردستها
تکهی سیزدهم من نردههای زنگاری را دوست دارم کنار سکویی و سیوسه گنجشک نیمهجان. و صورت فلکی سایهات با لبخندی مات نرموریز از بعدازظهر میبارد. خاکستر زیبایش را میبویم. از شعر کالبد حاضر در دوردستها
تکهی چهاردهم و هزاران پرندهی طلایی در شهری ناشناس بر جا ماندند تا با چشمهای بیدار غمگنانه به تو بیندیشند. از شعر کالبد حاضر در دوردستها
تکهی پانزدهم میآیی در شمع و گل و پروانه؟ کیوسک را بر قرار خواهیم کرد پوزهام رنگ خواهد خورد و خودبهخود خواهد خندید. از شعر کالبد حاضر در دوردستها
تکهی شانزدهم دلواپسم یکی از روزها گم شود. سهشنبه گل سفیدی است که جیرجیرکهای برهنه در خاکستر آن کور میشوند. از شعر کالبد حاضر در دوردستها
تکهی هفدهم ............... با سبیلی قیطانی حاضرم قسم بخورم نام و اندام عشق خود را بر دل و رگهای خود داغ میانداختم به شکل گلی سمی و کژدمی خوشرو و کفتری گیج. از شعر خالکوبی کالبد فرشته
تکهی هجدهم آه ..... چه زن و مردهایی در زندگانی بیسروته خود عاشقانی داشتند و نمیدانستند. و گور میتپد آوازخوان. زانوانی تکیده بر سکوی ریخته و چشمانی عتیق بر پیشانی سوراخ. و عشقهای نخستین در شامگاه گرم شروع میشوند. از شعر جامهدرانی کالبد
تکهی نوزدهم - «من اصلاً یادم نیست. آها به نظرتان پرستو میآمدم؟ خب مسألهای نیست من حاضرم شعرتان را بخوانم به شرطی که در حضور دیگران پستان بدهم. درست است که دلبری فراموشکارم اما روزی که با زوج خود از باغ میگذرم هنر شما را بیدردسر در بازارچه خواهم دید.» از شعر رمزگشایی باغ کالبدها
تکهی بیستم کالبدی دلگیر که خانهای کمرنگ و کوتاه را بیسقف و صندلی و جارو از اقیانوسی آهنین تراشیده است تا بر لبهی آن یکباره با نیمرخهای نابجا به روزی تاریک و بیسروته در پشت سر بنگرد به آنچه رود گاهی با خود میآوَرَد: شاعر، کفبین، پرندهباز، نسناس. از شعر جابهجایی نیمرخهای کالبد و تاریکروشنايی
تکهی بیستویکم آخرهای خیابانی کوتاه پریزادگان کبود میسریدند تا پیش از شامگاه بر شانههایی نارنجی و اندوهگین به قلعهی خود باغی بیسروته بازگردند آه آه آه. از شعر آه و شانههای نارنجی کالبدی تا آخر پیادهرو
تکهی بیستودوم دیروقت چشمهایمان سرخِ سرخ میشد و زورکی پارههای پرتپوتاب را رها میکردیم. بخاری گس و کرخ را در سینه میفشردیم تا منگ بخسبیم. سیمابی از خاکهی آینه و گل سرخ (سبحانه) مییافتیم که سراسیمه کلوخهایی آشنا و بهشتی را میشکافت. ما ساکن بهشتیم. از شعر سکویی برای کالبد خوابگرد
تکهی بیستوسوم شانههایمان با صخرههایی سوخته در چمنی پرت همارز شدهاند. و نیمهشب که ماه میسرد بر آسفالت، كنار چراغهاي پلاسیده با بچههای نگونبخت آن قدر به کمان ابروی یکدیگر فکر کردیم آن قدر هیکل کوتاهمان را سفت گرفتیم که بخاری گس و نفتی در سینهمان ماسید و زیر سیم آخر نشستیم. سیمی که قشنگ است پرستوها را جا میدهد. از شعر صورت فلکی کالبدی یکه در دل نیمچهشاعر
تکهی بیستوچهارم گلی مسی بر شانههایت آویخته بود. وقتی آن را به جای خالی پیادهرو پیشکشی کردی در بخاری از بنزین روزی نو بود و نمیتوانستم نشانت بدهم چندمرده حلاجم. به جای سکههای تاجداری که گاهی بیرون شهر کنار رودهای سیاه مییافتیم در دل کورها و گوژپشتهای بیچیز چراغی با صد پر زمزمهگر آویختی. من برگهای آن چراغ را همه عمر میبویم. از شعر صورت فلکی کالبدی یکه در دل نیمچهشاعر
تکهی بیستوپنجم زبانههایی که بوی پروانههای دریایی ميدادند و گلهایی که فقط در حجرهی درویشان میشکفند از سرورویش باریدن گرفتند. فهمید که حتی ناچیزترین چیزهای زندگی نیز شوخیبردار نیستند. شهر را میشد کمتر از یک ساعت گشت. هر کس به چیزی فکر میکرد که نداشت و او به ناباروری خود به هیکلی که نزد کسی دیگر، البته مردی شاعر، بار میگرفت و خردخرد (این را خوب میدانست) به صورت حرف و صوت و فصلهای گرمسیری خود را نشان میداد. از شعر دربارهی الفبای کالبد به قلم خودم
تکهی بیستوششم آهسته صورتم کج شد. تیز شدم. گفتم: «آخه چرا من؟ خب ببین یک طور دیگه. اگر کسی دیگر ازت پرسید، چی میگی؟» کمی آزرده گفت: «حالا اگر نمیخواهی، همه چیز را میبندم. وقت هست.» ها و نه نکردم. با سرسختی نمیدانستم به چی نگاه میکنم. - «مرسی مرسی. ممنونم.» میدانی بعضی آدمها وقتی خوابشان میگیرد یا چیزی دیگر، مثلا میخواهند برای خودشان باشند راحت همه چیز را فراموش میکنند حتی با آدم دست نمیدهند و خودشان را رد میکنند. من اصلاً یادم نیست حتی اگر شعری ناب پیشکشم کردهاند. از شعر آخرین عشق و تکنویسی کالبد پریده پوزش می خواهم که هر بار پس از خواندن دیدگاه خواننده ی مهرورزم واژه ها را از دیدنامک بر می چینم و در قلب صنوبری خود می نشانم ahmadi_shapur@yahoo.com shapur.alef@gmail.com
+ نوشته شده توسط شاپور احمدی در و ساعت
|
|
|